يه وقتاييه كه بيشتر از هميشه احتياج به كسي داري كه حمايتت كنه. يكي كه موقعيتت درك كنه. نمي دونم توقع خيلي زيادي بود كه تو اين سه هفته بيشتر حواسش به من باشه. بيشتر تحملم مي كرد.

امروز كه با مامانم صحبت مي كردم مي گفت هر وقت من شما رو با هم ديدم اين چند هفته با هم مشكل دارين. ديدم راست مي گه درست تو اين سه هفته من حوصله نداشتم و شوشو هم كم نذاشته برام. به خصوص همون چند باري كه آخر هفته با هم رفتيم خونه مامانينا.

حالا مامان هم كه زورش به من مي رسه، حتي اگه ته دلش حق رو كمي به من بده ولي از من توقع داره كوتاه بيام.

 به هر حال من موندم و كلي غصه، مي دونم كه بايد كلي خدا رو شكر كنم كه اتفاقي كه براي مامان افتاد به خير گذشت ولي خوب كلي ته دلم دپرسم. آخه واقعا مامانم هميشه تو زندگيم نقش پررنگي داشته و بعد از ازدواجم هم همه جوره حمايتم كرده. خوب مريضي يك مادر جدا از اين مسائل هم براي بچه دردآوره چه برسه واسه من.