براي چندمين باره كه توي اين دو سه هفته اينجا رو باز مي كنم و دوباره مي بندم. بعضي وقتا چند خطي هم مي نويسم ولي پست نمي كنم. نمي دونم شايد اين مسائل يه بخش خيلي كوچكي رو تو زندگي من داشته باشه ولي يه وقتايي خيلي پررنگ مي شه، طوري كه كل زندگيمو تحت تاثير قرار مي ده.
بعد از تولد ۳۰ سالگيم با خودم تصميم گرفتم كه جواب هر كسي رو به جا بدم و الكي غصه نخورم ولي اون روز چرا وقتي اون نايلونو كه بوگند نفتالين مي داد با هزارتا ناز و ادا به عنوان سوقاتي مكه اش بهمون داد نتونستم قبول نكنم. واقعا فكر مي كنم مريضه، به قدري حركتهاي زشت كرد تو اين مكه رفتنش كه همه كارهاشون از اول عروسي جلوي چشمم رژه رفت. يه مدت بود كه روابطمون بهتر شده بود و من فكر مي كردم متنبه شدن.
شايد همين براش بس باشه كه دختري يه وقتايي صداش مي كنه خاله.
دختري خاله نداره و به همه خانمها خاله مي گه. انقدر نقششون تو زندگي اين بچه پر رنگه كه براش با بقيه فرق نمي كنن.