اين هم شعري كه شوشو تو كامنتهاي پست قبل برام گذاشته،فقط آدرس كتابفروشي رو بهم نداده:

پندي از لينپو _ خردمندي كه شناخته نشده:

نگهداشتن و فراموش نکردن خاطرات بد اونم وقتی نزدیک آهنگرا و كوره هاشون باشی درست مثل گذاشتن ذغال نیمه خاکسترشون تو قلب میمونه.

وقتی توفان دوباره شروع بشه بدجوری قلب آدمو آتیش میزنه.

يا اينكار نكن

 و يا اگه نميتوني٬ برو جايي دورتر كه كتابفروشها بساط كردن.

 

مي خوام تقويم روزهايي كه مي ريم مسافرت يا برنامه اي داريم رو به مادرشوهرم بدم كه بتونه با خيال راحت مهموني داره تو اون روزها انجام بده. مثل اينكه ما فقط براي بهشت زهرا رفتن و بيمارستان و مريضي خوبيم. فكر نمي كنم اين بنده خدا جز خودش كسي رو دوست داشته باشه. اصلا يادم نمياد آخرين بار شام يا نهار كي رفتيم خونشون،حالا يه بار افطاري داشته يه بار مهموني كه ما خبر دار شديم بقيه اش رو خدا مي دونه.