من چقدر خوشحالم

یه نگاهی که به پستهای اخیر وبلاگم می اندازم می بینم همش غره. به نظرم خیلی بده که توش اثری از خوشحالیام نیست. پس امروز بی خیال درگیریهای کاری هفته گذشته و تصادف کوچیک دیروزم تو راه کلاس زبان ارغوان می شم و از شیرینی های این روزهای زندگیم می گم.

پنجشنبه  با دخترم رفتم کلاس شنا و کلی کیف کردم از ذوقش که داشت با من می رفت کلاس.

کلی قربون صدقه دست و پای بلوریش رفتم که دیدم نصف عرض استخر و بدون بازوبند شنا کرد.

امروزم برای جلسه دوم با شوشو رفتیم کلاس رقص دو نفره و کلی با هم رقصیدیم. بعدشم اومدیم خونه و تمرین کردیم. بامزگی این کلاس تو اینه که پارتنر مرد همه کارست و پارتنر زن باید مثل یک عروسک از حرکاتش پیروی کنه. خوب برای یکی مثل من خیلی سخته که بخواد پیروی کنه

ولی خوب شوشو هم خوب داره تلاششو می کنه که خوب یاد بگیره و منو مجبور به پیروی کنه. اولش سخت بود که بخوام خودمو باهاش هماهنگ کنم ولی خوب دارم کم کم به این نتیجه می رسم که خیلی هم خوبه اگه اون کارشو خوب انجام بده.

امیدوارم تو زندگی واقعی هم به اون روز برسم که به هیچ جیز فکر نکنم و فقط پیروی کنم.

 

کار

خوب از اونجا كه هر وقت بنده حالم خوش نيست ميام سراغ اين صفحه مجازي، گفتم بيام و بگم كه الان همه چي آرومه.

از امروز هم كه روز از نو و روزي از نو.

خيلي وقته مي خوام بيامو از اين قسمت جديدي كه توش كار مي كنم بنويسم. البته جديد كه نمي شه گفت، بيشتر از يكساله كه اينجام ولي براي من كه ۷ سال توي يه قسمت ديگه كار مي كردم هنوز جديده.

اين يكسالي كه اينجام مي شه گفت بدترين سال كاريم تو اين ۱۰ سال بود. حتي سال اولي كه به عنوان يه جوجه مهندس صفر كيلومتر تو يه كارخونه استخدام شدم و هنوز چند واحد آخرم پاس نشده بود و چند ماهي هم به كنكور فوق مونده بود و بايد ۶ صبح سر كار بودم، اونم كجا تو جاده بهشت زهرا، انقدر اذيت نشدم.

حتي سالهاي قبل از اون كه واسه كارآموزي يا انجام پروژه مي رفتم كارخونه اي و با توجه به اينكه كارو خيلي جدي مي گرفتم معمولا يكسالي اونجاها كارخونه بزرگ همينجوري كار كردم.

خوب حالا حساب كنين اومدم تو يه جمعي كه خوب اكثرشون چشمشون رو تو اين قسمت وا كردن. يه عده آدم پر مدعا كه هر چقدرم كار خودشون رو خوب بلد باشن ذره اي از اخلاق اجتماعي بويي نبردن.

 البته بگم تو این جمع استثنا هم وجود داره مثل خودم

حالا اینجانب تو این یک سال دو تا رئیس داشتم که هر کدوم از یه طرف بوم افتادن. یکی از این ور اون یکی از اونور

اولش سعی کردم صبر کنم، ولی بعد خسته شدم و .............

حالا جالبه که بگم با همه سختی هایی که کشیدم از اومدن اینجا اصلا پشیمون نیستم.

خوب فکر می کنم یه چند تا دوست خوب پیدا کردم که کلی از تجربیاتشون استفاده کردم و مهمترینش انتخاب مدرسه دختری بود.

خوب به صنعت، که عاشقشم نزدیکتر شدم و کلی تجربه جدید کسب کردم.

خوب کلی بزرگ شدم و فهمیدم باید آمادگی داشته باشم که اگه کسی بهم توهین کرد باید جلوش بایستم و جوابشو بدم. همیشه آدمها منصف نیستن و باید مقاوم باشم.

 شاید ادامه داشته باشه.

 

کاش می شد رفت. کاش می شد کند.

وقتی مجرد بودم، همیشه سعی می کردم در هر حالی خودمو خوشحال کنم. ولی حالا هر کاری می کنم همیشه یه آدمه لجبازهست که اگه یه خواسته کوچیکش براورده نشه گند بزنه به احوالم.

هفته گذشته همش در تلاش بودم که یه مسافرت جور کنم با یکی بریم. ولی نشد. از دیروز بعد از ظهر آقا فیلش یاد هندستون کرده بریم چمخاله یه سری هم به عمم بزنیم. منم مخالفت کردم چون راه زیاده و تعطیلات کم و اونجا تو تعطیلات جای درست و حسابی پیدا نمی شه. زنگم زدیم جای خوبی پیدا نشد. حالا از امروز صبح که گند زده به تعطیلاتمون. زودتر تموم شه تعطیلات بریم سر کار. مثل اینکه تحمل همکارا راحت تره.