یه نگاهی که به پستهای اخیر وبلاگم می اندازم می بینم همش غره. به نظرم خیلی بده که توش اثری از خوشحالیام نیست. پس امروز بی خیال درگیریهای کاری هفته گذشته و تصادف کوچیک دیروزم تو راه کلاس زبان ارغوان می شم و از شیرینی های این روزهای زندگیم می گم.

پنجشنبه  با دخترم رفتم کلاس شنا و کلی کیف کردم از ذوقش که داشت با من می رفت کلاس.

کلی قربون صدقه دست و پای بلوریش رفتم که دیدم نصف عرض استخر و بدون بازوبند شنا کرد.

امروزم برای جلسه دوم با شوشو رفتیم کلاس رقص دو نفره و کلی با هم رقصیدیم. بعدشم اومدیم خونه و تمرین کردیم. بامزگی این کلاس تو اینه که پارتنر مرد همه کارست و پارتنر زن باید مثل یک عروسک از حرکاتش پیروی کنه. خوب برای یکی مثل من خیلی سخته که بخواد پیروی کنه

ولی خوب شوشو هم خوب داره تلاششو می کنه که خوب یاد بگیره و منو مجبور به پیروی کنه. اولش سخت بود که بخوام خودمو باهاش هماهنگ کنم ولی خوب دارم کم کم به این نتیجه می رسم که خیلی هم خوبه اگه اون کارشو خوب انجام بده.

امیدوارم تو زندگی واقعی هم به اون روز برسم که به هیچ جیز فکر نکنم و فقط پیروی کنم.